بایگانی دسته: دسته‌بندی نشده

بر دیگران رقم کفر نکشیدن

بر دیگران رقم کفر نکشیدن

توصیه: «از خویشتن صد گناه دانی به یقین و بر خود هیچ رقم کفر نکشی؟! چون از برادر مسلمان گناهی بدانی، و اگر به تهمتی، و اگر به ظنّی بد، و اگر به سخن صاحبْ غرضی، هزار شُنعت[102] بر وی بزنی، هیچ انصاف برادر خویش بنداده باشی و این آینه، آینگی را نشاید. چون قاعده مؤمنی راست آمد، باید که آینه راست نماید، و چشم احول[103] نباشد، و یکی دو نبیند.

ای بی معنی! در حقّ خویشتن هزار بدی یکی بینی، و در حقّ برادر مؤمن یک بدی هزار بینی، انصاف او بنداده باشی».[104]

فضیلت ظن نیکو

حکایت: «در حکایت است که روزی جوانی می رفت بر کویی؛ فاخته ای بر بُن[105] درختی نشسته بود. این جوان از سر جوانی خویش تیری در آن فاخته انداخت؛ آن تیر در باغ مهتری بر زمین آمد و بر پسر آن مهتر آمد. درساعت، اجل سپری گشت[106] و بانگ و مشغله[107] برآمد و مردمان را فراگرفتن[108] گرفتند. این جوان گفت: چه بوده است؟ گفتند: تیری از هوا در آمد و بر پسر این مهتر آمد و او را بکشت.

این جوان گفت: آن تیر، به من نمایید! من بدانم که او را که کشت. او را بردند به نزدیک آن مهتر و خلقی را گرفته بودند. این جوان گفت: آن تیر بیارید! بیاوردند؛ تیر آن بود که آن جوان در فاخته انداخته بود. گفت: اگر من راست بگویم، این مردمان را همه دست بدارید؟ گفتند: داریم؛ گفت: این تیر، من در فاخته انداختم و این تیر آنِ من است و این زخم من زده ام، اکنون تو هرچه [بازیشان][109] می خواستی کرد، به من کن!

مهتر گفت: دانم که آنچه کردی، خطا کردی. این اِقرار چرا بر خویشتن فرادادی؟ گفت: به کرم تو امید می دارم که چون من اعتراف کردم، تو مرا به خطا نگیری. مهتر گفت: برو که تو را آزاد کردم! ظن نیکو چنین کارها کند؛ مهتری لئیم را که پسر کشته شده بود و از درد، دل سوزان و چشم گریان و همه شهر به ماتم وی نشسته؛ کُشنده پسر وی پیش روی او به کشتن اعتراف آورد و گفت خطا کردم و عذر خواست. آن مهتر لئیم از خود روا نداشت که عذر او را رد کردی، خون پسر در کار او کرد!». [110]